|
عشق-بي وفايي-گدايي محبت
در عشق شكست خوردند و هيچگاه طعم بودن و در آغوش كشيدن يار را نچشيدند . با اين وجود حرمت عشق را پاس داشتند و به مضحكه تلخ زبانان گوش ندادند . اين تكه پاره اي از احساسات ، مختص من نيست . همه ما ممكنه با عمق كمتر يا بيشتر با تك تك سلولهايمان لمسش كنيم ، پس تقديم به تمام آنها كه شب هاي بي ستاره و روزهاي سردشان را با نام عشق سر كردند و اشك ریخته اند . اشكهايي كه هر قطره اش ، تكه اي از جگر زخم خورده اشان بوده . گداي محبت كه باشي ، زودتر ضربه خواهي خورد و رسم روزگار چيزي جز اين نيست . خرافه نيست . آيين چرخ فلك است . بناي دنياست . هر كجا كه باشي و هر كسي كه باشي اگر گداي محبت باشي مي روي دنبال عشق . عشق كه مي گويم نه آن عشقي كه در كوچه و بازار و خيابان و روزمرگي پيدا مي شود ، نه آن عشقي كه امروز از حريم آتشش طرفت در امان نيست و فرداي روزگار به سردي مطلق مي گرايد . آن عشقي را مي گويم كه گداي محبتش به دنبال اوست . اگر گداي محبت باشي اين آتش هيچ وقت خاموش نمي شود و عمق احساست هر روز بيش از پيش . اولش اين طوري نيست . اولش بهت سلام مي كنه . حتي جواب سلامش رو هم نمي دي . اما پافشاري مي كنه . يه خورده كه مي گذره ميگي باشه اينم مثل بقيه . كي به كيه . تو كه در دلت رو بستي . اينم مثل بقيه يه مدتي مياد و ميره . پس بي خيال . مي شيني پاي حرفاش . باهاش حرف میزنی . باهاش بيشتر آشنا ميشي و بعدش مي فهمي كه در درونش چيزي هست كه كمتر در كس ديگه اي ديدي . علاقه ات بيشتر ميشه ولي باز بي خيالي . ميگي اينم گذريه . تا اينكه تو شرايط سخت روحي بهت كمك مي كنه . در حد توانش زير پر و بالت رو ميگيره و اون وقته كه دل لامصب امونت رو مي بره . تا مياي خودت رو جمع و جور كني عاشقش ميشي . دل رو مي زني به دريا . ميگي چرا بايست احساسم رو بكشم . ميگي خودش هم كه همين رو ميگه . پس دلت خوش ميشه كه بايد بري دنبالش . بايد بري تا بهش برسي . تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسي . تا حس عشق ورزيدنت رو كه سالهاست باهاته خالي كني و در عوضش هزاران حس زيباي ديگه بگيري . نمي توني لمسش كني . نمي توني ببوسيش . نمي توني دستش رو توي دستت بگيري فقط مي توني صداش رو بشنوي و باهاش ساعت ها حرف بزنی . بعد يه مدتي مي فهمي كه كار از كارت گذشته . يه روز تابستون مي بينيش و با يه نگاه كارت رو مي سازه . با يه خنده دلت رو گرفتار مي كنه . انگار كه دوست داري بگي هيچ جاي ديگه نرو . پيشم باش واسه هميشه . شبهاي طولاني رو باهاش تا صبح حرف مي زني از پشت تلفن . دلتنگي و آغاز آوارگي . حالا چند سال گذشته و حساس تر شدي . همش از دستت فرار مي كنه . هر چي بهش ميگي دوستش داري حتي يه بارم اين حس رو تجربه نمي كني كه بهت بگه دوستت داره . اون چيزي كه حس كني قلب اونم گره خورده . انگار يه جاي كار مي لنگه ، دلت مي خواد بري پيشش . باهاش باشي شايد اوضاع عوض بشه . جون مي كني ، گرما و سرما رو تحمل مي كني ، بي خوابي ها رو ، دوريش رو ، اما انگار خدا نمي خواد كه بشه . همش گره مي ندازه ، عكسهايي كه برات فرستاده . نگاه مي كني و همين طوري اشكه كه از چشمات سرازير ميشه . مي ري جلو آينه يكي محكم مي زني تو صورتت تا شايد كمي به خودت بياي ، ولي ميدوني كه عاشق شدي . هر چي بيشتر ميگذره علاقه ات بيشتر ميشه . نه به خاطر ذات عشق ، به خاطر اينكه بيشتر مي شناسيش و مي فهمي كه آدم با انصافيه . روزها و شبها مي گذرن انگار كه توي زندوني . چوب خط مي ندازي تا تموم بشه . تا شايد بازم ببينيش . تا كابوسهاي شبونت خفه ات نكنه . تا بخواي باور كني كه مي توني بقيه عمرت را با اون باشي . چشمات خشكيده بس كه گريه كردي . نيرو و توانت رفته و حالا شده بعد يك سال انتظار ، لحظه ديدار . ميدوني داره مياد براي تو ، مياد كه سنگا رو وا بكنيم . مياد كه بفهمه چشه و تو بازم گريه مي كني چون دلت راضي نميشه . انگار كه قراره ذوبت كنن . انگار يه چيزي بهت ميگه امسال مي ميري . پژمرده ميشي . ميشي يه آدم زار و نحيف . مثل قديما . مثل يه نوزاد كه تازه پا گرفته و راه ميره و قراره جفت پاهاش بشكنن . خودت رو دلداري مي دي و فكراي خوب مي كني . نمي دوني بگي كه چقدر دوستش داري يا نه ، مبادا كه ناراحتش كني آخه طاقت ناراحتي و غصه اش رو نداري . دلت نمياد كه بهش بگي كه هر شب با چشماي خيس به خواب رفتي . دلت نمياد بگي كه توي تموم اون حرف زدن ها حسرت خيلي چيزا رو تو دلت خفه كردي و هيچ وقت بهش نگفتي . دلت نمياد كه بگي جگرت پاره پاره شده تا برسه . تا بياد باهات حرف بزنه . دوست داري كه بهش خوش بگذره . نامرديه . نامرديه ناراحتش كني . روزها تند تند مي گذرن تا موقع حرف زدنش مي رسه . اوني كه هيچ وقت حرف نمي زده و همش ميگفته سر فرصت . اما وقتي حرف ميزنه كمرت مي شكنه . سنگيني حسهاي اين مدت لهت مي كنه . جلوي گريه ات رو مي گيري و روت رو بر مي گردوني مبادا كه بخواد خيسي چشمهات رو ببينه . تو مي فهمي چيزي رو كه حتي فكرش رو نمي كردي . بناي عشق گذاشتن روي خرابه هاي محبت ديگري كار درستي نيست . اون وقت يه شب انقدر هق هق گريه مي كني كه نفست بالا نمي آد . نشستن گوشه اتاق و گريه كردن . دنيا بي رنگ تر از گذشته اما بايد خودت رو جمع و جور كني . حالا ديگه مي دوني نميشه بهش گفت كه چند بار شد وقتي باهاش حرف می زدی غذا رو به زور قورت مي دادي چونكه بغضي توي گلوت گير كرده بود . حالا ديگه مي دوني نمي توني بهش بگي كه اگر هزار بار گفتي دوستش داري ، از ته دلت گفتي و يه بار نشنيدي كه عاشقانه صدات كنه . حالا مي دوني نميشه بهش گفت گريه هر شب يعني چي . دلت نمي خواد با اين حرفا ناراحتش كني . نمي توني بهش بگي چه حسيه وقتي كه انگار با يه چاقو جگرت رو خراش مي دن و انقدر حالت خراب ميشه كه نمي توني حتي يك قدم راه بري . خيلي حرفا رو بايد بخوري و هيچي نگي . خونابه خوردن و ساكت بودن. دوستات به اين بچه بازي ها مي خندن . دوستات تركت مي كنن. دوستات خيلي حرفا مي زنن اما تو مي دوني كه دردت چه . دردت عاشقي نيست . دردت از بي وفايي نيست . دردت از گدايي محبته . تو موندي و انزواي چهارديواري اتاق و يك آيينه كه هر روز مي توني سفيد شدن موهات رو ببيني . دلخوشيت ميشه عكساش و نامه هاش توي مدت آشناييتون . تمام حرفهایی که با هم زدین ، هر چيزي كه نشوني از بوي تنش رو داره .
وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد، که ما در این سر دنیا عرق می ریزیم و وضعمان این است و آنها در آن سر دنیا عرق میخورند و وضعشان آن است. <<دکتر شریعتی>>
سلام این آخرین سلامه.... خیلیها مارو دست کم میگرفتن . بعضیها بخاطر موقعتی که داشتم ترکم کردم !!!! میخوام به اونها بگم ما رفتیم بلاخره تونستم بلاخره کارم درست شد میخوام بهش بگم وقتی اون اتفاقها برام افتاد ولم کردی فکر کردی من باختم اما نه.... هیچ وقت زود تصمیم نگیر هنوزم هستی مثل همون روزهایی که منتظرت میموندم تا بیای یادته هر وقت میدیدمت مثل یه خواب بود خیلی دوست دارم یه بار دیگه ببینمت بلاخره طرحم و قبول کردن برای همتون آرزوی سلامتی میکنم به امید دیدار
باد پيچيد در ترانه برگ برگ لرزيد از بهانه باد هر كجا برگ خشك بود افتاد باغ ناليد و گفت؟ "باد مباد" در شگفتم گناه باد چه بود برگ خشكيده بود ، باد ربود باد ، هرگز نبود دشمن برگ مردن برگ دست باد نبود زندگي ذره ذره مي كاهد خشك و پژمرده مي كند چون برگ مرگ ، ناگاه مي برد چون باد زندگي دشمني كرده يا مرگ ؟
خیلی دوست دارم.........
تازه فهمیدم زندگی خیلی سخته اگه آدم تنهایی زندگی کنه.
دنیا، سراسر صحنه بازی است و همه بازیگران آن به نوبت میآیند و میروند . نقش خود را به دیگری میسپارند. ویلیام شکسپیر
خیلی سخته یکی رو از دست بدی اونم یکی که بدونه اون نمیشه زندگی کرد ای کاش برگرده دنیای ساخته بودم با اون میدونم بد کردم ولی گناهی ندارم حیف که باورم نداره ولی هر کاری برای دوباره برگشتنش می کنم شما هم برای من دعا کنید شاید برگرده.
|
About
سعید حیدری هستم
Home
|